
به چشمان قهوه ای و درشتش خیره شدم...
جلوتر آمد...درست در یک قدمیم!
مسخ شده از بوی عطرش دستانم را دور کمرش حلقه کردم...
روی پنجه ی پا ایستادم و بینیم را به گردنش چسباندم...
زبری ته ریش کوتاهش را دوست داشتم!
گرمی دستانش را روی کمرم حس کردم...
حصار دستانم را تنگ تر کردم و بیشتر به او چسبیدم...
این جا ته خط بود و دنیای من آغوش مردانه اش بود
دیگر از زندگی چه می خواستم؟!
صورتش را لمس کردم...حس نشد!
لعنتی... باز هم خواب می دیدم!
?#سمیرا_بهداد
برچسب:
نویسنده: باران کاشفی